تبليغاتX
نمی خواهم!
بیا تفاوت هایمان را نگه داریم!من تفاهم را به خاطر سو’ش دوست ندارم!
نمی دونم چی بگم.

دیگه نمی نویسم.

نه این جا.

منو ببخش دوستم.

"من به هدفی آمدم و به دلیلی رفتم...."

 

خدا نگهدار.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:17  توسط الناز | 

سلام دوستم.

مرا ببخش براي بي رنگ بودنم اين روزها.

ديروز غريبه اي (آشناتر از خيلي شايد) تکه کاغذ پاره اي به دستم داد و رفت!نه...گريه کرديم با هم و بعد....رفت.

نمي دانم شاعر اين طنز تلخ کيست (غريبه هم نگفت چيزي) اما زيبا بود برايم.بنويسم؟

...

"بينوايان

با جلد گالينگور زرکوب

شيک و پيک                چاق و چله             

به قيمت

          خرج يک ماه بينوايان                     به بازار آمد

تا دختر عاليجناب ايکس

در ويلاي اختصاصي شمال فصل فصل بخواند

و به گيس کوزت هاي جهان

                                  قاه قاه

                                           گريه کند!"

...

غريبه رفت.من ماندم و دختر هاي عاليجناب ايکس!

هق هق

          گريه کنيم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 20:33  توسط الناز | 

دوست دارم به سوال هام جواب بدي دوستم.

.مهم ترين چيز واسه ت توي زندگي؟

..بزرگ ترين ترست توي زندگي؟

...يک آرزو ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 19:48  توسط الناز | 

ديروز صداي باران چشم تو بودم!

اينک                                    برهنه ام و چشم بر ريزش عظيم اشک هايت!

و دعا بر لب

    براي خواب پرنده هاي باکره!

در خاطره ات شيشه خواهم شد

                                       خواب خواهم شد

و هرگز نخواهم مرد!

شايد دلم کال است هنوز

                              براي دوست داشتن

                                                     براي درک تقدس سرنوشت آسماني برگ!

اما هرگز اين گونه از ماه و سال من نرفت

                                                 نگاه پريشان پنجره!

مرگ سالاري ديوار

گام گذاري سرطان          بر ياخته هاي صبح

هرگز اين گونه به تقويم من نيامد!

...

بايد بيايي با من به درون آب

تا صدايي بشنوي                        از زني که يک چشمش آبستن درياست و هر لحظه مي زايد!

بايد ببيني که از گياهان صداي گيتار مي رويد

                                            و دل مشرق زميني من از چيزي نمي ترسد!

بايد بداني که دلم به اندازه ي دنياست

و تنگ نمي شود از گريز تو                       که گريزت هم زيباست!

بايد به ياد آوري

                 که انگار زمستان بود که عقربه هاي همان ساعت

لغزيدند تا کنار هم                              و افتادند درست در جاي خالي شش و نيم!

...

مي رانيم بر نصف النهار خشک

                                    با شانه هاي رنجيده از باران من و تو

و درختاني که برگ برگردانده اند از ما!

و کشتزاري که از ما شخم نمي خواهد!

بيا و امروز با گويش قدم هايت شعر بگو!

زيرا من واقعي تر از آب شده ام!          و تو حقيقت تر از صبح اين يک شنبه!

و هر دومان            مسافرتر از ترن!

...

قرن روي قرن                   کربن به الماس مي نگرد              و من به تو!

هنگام که انگشتي به پنجره

                                 خواب و تخديرم را مي شکند

و از نيمه راه دالان مرطوب اندامت بر مي گردم

گيج بوي پوست تو

به ديدار خدا خواهم رفت!

و مي دانم روزي خورشيد به اندک خواهد رفت!

از زمين تا هيچ

چندان هيچ و اندک

که انسان                    خود منظومه ي شمسي خواهد شد!

اما باز    

چيزي هست که نيستم من!

و نخواهم سرود امروز!   هرگز!

هم خسته ايم و هم من از "بي وقتي" مي ترسم!

حالا نشسته ام کنار آينه

نشسته اي در آينه

به زخم صورتمان دست مي کشيم!

و مصيبت شادماني کودکان ماست

که ديده اند

عروسکي             بر خاک                خنده رو مي گريد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 13:12  توسط الناز | 

رفيق من سنگ صبور غم هام به ديدنم بيا که خيلي تنهام

هيچ کي نمي فهمه چه حالي دارم چه دنياي رو به زوالي دارم


"شش ساله م بود شايد!

مامانم ما بچه ها رو گذاشته بود و رفته بود!خواب بودم که رفته بود!مثل يه قايم موشک بازي واقعي!

شايد يک روز..دو روز..سه روز......ده.بيست.سي.چهل....هفتاد.هشتاد.نود.صد!بيام؟

(آره.بيا مامان....نيومد ولي.)

بعد برگشت.

از اون روز هميشه توي خونه دنبالش راه مي رفتم که يه موقع دوباره نره.توي آشپزخونه..تو اتاقا..همه جا دنبالش بودم.بر مي گشت و نگام مي کرد و مي خنديد.منم مي خنديدم که نفهمه چقدر از نبودنش مي ترسم.

هر بار که مي خواستم بخوابم قبلش دعا مي خوندم که وقتي بيدار مي شم باشه.فکر مي کردم خدا دوستم داره شايد.اگه خونه نبود اون قدر کنار در بازي مي کردم تا برگرده...

منتظر بودم هميشه."


اگر بياي همون جوري که بودي کم ميارن حسودا از حسودي

صداي سازم همه جا پر شده هرکي شنيده از خودش بي خوده


"بزرگ شدم(نمي شدم کاش)!

مامانم واسه م توضيح مي داد که بايد بره دنبال زندگيش!واسه رفتنش دليل مي آورد!واسه تنها گذاشتن من!

بازم مي خواست وجودمو ناديده بگيره و بره!مي ترسيد شايد از نگاه هميشه منتظر من روي خودش!مي ترسيد شايد از اين وابستگي!شايدم...

شايدم آزادي ش رو مهم تر از من مي دونست.

مي گفت ذاتا اين جوريه.تحمل قيد و بندو نداره.(بند يعني من؟)

مي گفت و من نگاش مي کردم و لبخند مي زدم که نفهمه داره کابوس هامو تعبير مي کنه.من متنفر شدم از آزادي و قايم موشک بازي!

از اون روز اتاقم هميشه دورترين جاست از در ورودي خونه.

منتظر نيستم هيچ وقت."


اما خودم پر شدم از گلايه هيچي ازم نمونده جز يه سايه

سايه اي که خالي از عشق و اميد هميشه محتاجه به نور خورشيد


"بزرگ تر شدم امروز!

بي رحم تر شايد!

يک حس پر رنگي عجيب هميشه تو وجودم بوده و هست!يک پارادوکس!مثل يک لکه ي اضافي وسط يک نقاشي فوق العاده که سريع بايد پاکش کرد!مثل يک شلوار جين و تي شرت قرمز بين لباس شب هاي مشکي خانوم ها تو مهموني!

مي ترسم امروز از احساس آدم ها.از مهم بودن.از شنيدن تعريف ها.

مي ترسم از دلبستگي و تنهايي بعدش!مي ترسم از به اوج رسيدن و سقوط آزاد بعدش!

سيگاري شدم!شايد چون بايد وابسته به چيزي مي بودم و اين تنها چيزيه که موندن و بودنش دست خودمه!مشروب مي خورم!شايد چون حس رهايي مطلق بعدش همون حسيه که هيچ جا نتونستم پيداش کنم!شايد چون خسته شدم از سر زدناي دو دقيقه اي مامانم به خونمون!شايد چون تنهام!"


تنهاي بي سنگ صبور خونه ي سرد و سوت و کور

توي شبات ستاره نيست موندي و راه چاره نيست

اگر چه هيچ کس نيومد سري به تنهاييت نزد

اما تو کوه درد باش طاقت بيار و مرد باش



مامان دلم برات تنگ شده.

دارم مي شکنم.

اگه نوشته مو مي خوني....

لطفا بيا.


*شعر:محسن چاوشي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 15:44  توسط الناز | 

شعري با کراوات

يا پاپيون

نخواهم سرود هرگز من

شعري در پيراهن کلمات لوکس

نخواهم سرود هرگز من...

چکمه نمي پوشد در شعر من کلمه

کلت نمي بندد در شعر من کلمه

از سوراخ کليد به خلوت ديگران نمي نگرد

لخت زاده مي شود بر سپيدي کاغذ...

تنفس نخستينش

فرياد گريه اي ست کنار خشت و خون...

شير مي خورد از استخوان سرم

و مي ترسد

از چراغ هاي سرخ بر سقف آمبولانس

و ماشين هاي پليس...

قطره قطره ي بيت هايم

با دهاني پر از صداي نوزادان

هر بار که مي افتد برگ...

مي گريند!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 2:7  توسط الناز | 

کدام پرنده با بوي تن تو پرواز مي کند

که باران را اين گونه عاشقانه مي نوشم؟

...

کدام معجزه

در باور من بود

که با تو

در تو آب مي شدم؟

...

هنوز بر درياچه ي کبود پستان ها

بر آن چراغ هاي تيره ي دريايي

تنفس کودکانه مي بارد.

هنوز بوي خوش دهان نوزادان

بشارت عشق

در بازوان گشوده ي بسترهاست.

...

در سير نور و نوازش

شايد پشت پرده اي از آب بودي و گم

در ارتفاع آبي ها.

آن جا

کنار پنجره هاي مقدس عرفان

کنار ضريح داغ تصوف

مرا برهنه ديده اند

که از آسمانم

نام تو مي باريد.

...

شايد در آن سکوت

که ناخن به استخوان زمستان کشيده ام

پرنده اي با بوي تن تو مي گذشت.

...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 12:50  توسط الناز | 

من گم شده ام

در خانه اي با هيچ همسايه

خانه اي با سفال تلخ و پنجره هاي ريخته اش شيشه!

در اتاقي پوشيده با پنبه

که پنجره اش بسته است

درها بسته است

کف بسته است...

و به دنبال مردي ام که خيس باران هاست!

شايد بالاتر از نمناک و

پروانه تر از آغوش و

بوسه اش لبخند!

منظومه اي در چشم من به دنيا چرا نمي آيد؟

...

اين جا آسمان سوخته

هر روز

مي ريزد از انگشتان من و مي بارد قطره قطره از آستين هايم!

پس اين آسمان است که در دست هاي من است!

و هر که مي ميرد

بعد از غسل

بعد از غرقه در خاک و روياهايش

به دست هاي من مي آيد...

هر بار که دست مي کشم بر پيشاني ام

مردگاني از صورتم مي گذرند

پس روزي خواهم گريست

نه با قطره هاي اشک

با تکه تکه ي اين استخوان ها

و هرگز لبخند تخواهم زد مگر با دندان آن که نيست!

...

اين جا سرد است

با صبح سفيد و نجابت برفي

که مي بارد از سرماي تنم بر قنديل هاي بلند اين بي فصل!

کاشکي ساکنان منظومه ي شمسي از اين کوچه بگذرند

تا با هم بنگريم

به رودخانه هاي خشک!

به خشونت آسفالت!

به درخت سيماني کوچه!

به ستون خلوت روزنامه ي عصر

و به خواب در خانه هاي سياه جدول!

...

اين جا

هر لحظه که برگ مي افتد...پاييز است!

اين همه برگ؟اين همه پاييز؟

باد آرامش علف را مي دزدد

و من گيسو بر شانه ريخته

شب مي شوم!

آب مي خورم با کف دستانم از چشمه

و ماه را

مهتاب را

قطره قطره مي نوشم

شايد صبح شود!


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 13:32  توسط الناز | 

پاهاي من در کفش هايم دفن شده

سرم در کلاه من

دلم در پيراهني که خيس باران است

و نگاهم در شيشه هاي يک تابوت

که انگار روزي روزگاري عينک بود

...

من با مردگانم از خيابان ها مي گذرم

کفش سرخي در مغازه کفاشي ست

چقدر کودکانه...چقدر دور از پاي نوزادان

و کلامي سرخ...سرخ و سربازي

سرخ و سوراخ در پستوي سمساري

ايستاده ام در پياده رو

کنار دري که باز مي شود گاهي

با دست هاي باد

و يک طناب رخت از حوض شکسته مي گذرد

با رقص آستين و بوي صابون پيراهني خالي از اندام

...

صدايي مي شنوم:

"اين حياط خانه ي من نيست؟"

گريه اي مي شنوم:

"اين پلاک شماست؟"

سکوتي مي شنوم:

"سکوت ساکت سکوتي سرد"

...

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 21:17  توسط الناز | 

من قاليچه بافته ام با

                           سرخي آتش غروب تو

با سفيد ساکت صحبت

                        با سياهي دود

ديري ست قاليچه ريخته زير پاي تو

گيرم که نمي آيي... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:57  توسط الناز |